Telegram
Recent public posts from this Telegram channel.
The Scarecrow دقیقاً از همون سریالهاست.
از اکتها و فیلمنامه گرفته تاموسیقی متن و شخصیتپردازی، شیمی بین شخصیتها و پلاتتوئیستها... فاکینگ همهچی سر جاش بود ...
از اون سریالاست که هر قسمت بیشتر میکشوندت توی خودش و یهو میبینی ساعتها گذشته و هنوز نمیتونی ولش کنی.
کاراکترا فقط شخصیت نیستن؛ باهاشون زندگی میکنی، حرص میخوری، خوشحال میشی و رشدشون رو حس میکنی. پلاتتوئیستهاشم از اون مدلاییه که چند دقیقه فقط خیره میمونی به صفحه و میگی: «نه بابا...»
اگه هنوز The Scarecrow رو ندیدی، فقط برو ببین. شاید منم مثل تو بعدش آرزو کنم کاش میشد دوباره برای اولین بار تجربش کرد.
مرسی دنیای قشنگم✨
من اینو دیدم خیلی جذابه کیف میکنین ببینین
انقد خوشم اومد تو دو روز تمومش کردم
کامیلای عزیزمم خیلی خوشگله
ارن نقش منفی نشد ارن قهرمان بود، اون برای نجات دوستاش خودشو فدا کرد کاری کرد که همه اونو شیطان ببینن اما دوستاش و قهرمان!
دلم برای میکاسا کبابه اون تنها چیزی که میخواست خوشحالی و سلامت ارن بود، تا آخرین لحظه، میکاسا هیچ تقصیری نداشت و گناهکار نیست بنظر من، کاری رو کرد که شاید یه درصد باعث شد زندگی مردم آروم بگیره که ارن صددرصد اینو میخواست، آرامش دوستاش و مردمش و مردن به دست میکاسا.
اتک جوری بود که سر هر قسمت بیست دقیقهای بیست دقیقه هم روش فکر میکردم و با خودم حرف میزدم تا میتونستم درک کنم چی به چیه، مگه میشه یه داستان انقدر عمیق باشه واقعا، تنها انیمه یا سریالیه که کلی اسکرین شات با دیالوگ ازشون گرفتم.
و دیالوگ مورد علاقم: شینزوووووو ساساکیووووووو و تاتاکائی😭
ارن به ظاهر شبیه هیولا شد، ولی توی دلش هنوز همون پسری بود که کنار دریا رویا میبافت. اون میدونست با این راه همه ازش متنفر میشن، حتی نزدیکترینهاش، ولی ترجیح داد خودش بار نفرت رو بکشه تا بقیه بتونن زندگی کنن.
آرمین، میکاسا، لیوای، راینر و… همشون توی پایان فهمیدن که دشمن واقعی یک نفر یا یک ملت نیست، دشمن همون چرخهی بیپایان ترس و انتقامه.
و هرکدومشون، حتی با شکستن دلشون، سعی کردن این چرخه رو یک جایی متوقف کنن.
بیست و پنج و بیست و یک یک درام عاشقانه فوق العاده بود و اینکه تونستن این روند عاشق شدن و آروم آروم نشون بدن و واقعا خیلی دوست داشتم و خیلی واقعی بود بنظرم دقیقاً عین واقعیت که کم کم همدیگه رو میفهمن و عاشق میشن و برای همینم احساسات خیلی بهتر بهم منتقل شد، رابطه یهجین و ناهیدو نشون داد که توی یه رابطه هر فرد میتونه عشق رو به نوع های مختلفی ببینه و بخواد تجربه کنه، اینکه بخاطر شلوغی ها و مشغله هاشون جدا شدن برام کاملا قابل درک بود و همینم باعث خاص بودن این سریاله چون یجوری پایان رابطه رو چیدن که هممون با خودمون بگیم انقدر واقعیه که ممکنه هممون تجربش کنیم، اینکه تمام شدن یه رابطه میتونه باعث موفقیت بیشتر هر طرف هم بشه. یجورایی آدمای درست در زمان اشتباه! فقط اینکه ناهیدو بنظر میومد اون خاطرات جوونی رو سخت به یاد میاره قلبمو شکست درحالی که یهجین هنوز اولین عشقش به حسابش میورد ولی یجورایی هم عادیه بالاخره ناهیدو یه زن بزرگسال شده بود و فکرش دیگه درباره بچش بود ): خدا میدونه که چقدر دلم میخواست تو اکیپشون باشم و بهترین دورانم رو باهاشون بگذرونم(((:
بی شک بهترین جناییای بود که دیدم و فکر نکنم دیگه سریالی به روش بیاد. تا ابد جونگ باروم سایکو مورد علاقم خواهد ماند. انقدر کارکتر جونگ باروم با نقشش مچ شده بود که واقعا آدم رو حیرت زده میکرد و گاهی وقتا با خودت میگفتی که واقعا نقش بازی میکنه؟ هرچقدر از هوش و ذکاوت باروم بگم کم گفتم واقعا، اونموقع که شروع کردم به دیدنش پایان هر قسمت چند دقیقه طول میکشید تا به خودم بیام و جلوی خودمو بزور میگرفتم که سراغ قسمت بعدی نرم چون دلم میخواست دیر تموم بشهㅋㅋ، جونگ باروم واقعا آدمی بود که احساسات و اعتماد نزدیکشان براش جوک بود و صرفا باهاشون خوش میگذروند، ازینکه یوهان انقدر مظلوم بود قلبم درد میگیره ولی از طرفی بخاطر خوب بودنش باروم تو روزهای آخر زندگیش آدم خوبی شد شاید اگه یوهان نمیمرد بونگیی نمیتونست یه عذرخواهی از طرف باروم داشته باشه، زندگیش نکردم ولی نویسنده، کست ها، فضا، موسیقی ها و همه و همه باعث میشد یجوری احساس کنیم که انقدر به ما خیانت شده! هر کدوم از شخصیت عذاب های مختلفی رو تجربه کردن اما بزذگترینش برای یوهان و باروم بود، اینکه یوهان از بچگی از خانوادش دور بود و سالها به چشم خیلیا مشکوک به سایکو بودن بود باروم هم به لطف پدر گرامیش تمام کارهایی که باعث عذاب بقیه شده بود رو ایندفعه با احساسات واقعی یک انسان عادی تجربه کرد که باعث شد زندگی براش سخت بشه و تمام مقصر اینا بنظرم مادر و پدر باروم بودن.
«توی زندگی بعدی امیدوارم بعنوان انسان عادی بدنیا بیام»😭😭
این سریال کاملا روی اعتماد بود بنظرم، اینکه چجوری اعتماد ذره ذره بوجود میاد اما با یه حرکت از بین میره! خیلی خوب نشون دادن که حتی اگه زندگیه جعلی برای خودت ساخته باشه بازم کسایی پیدا میشن که بدون فرق گذاشتن بین ورژن تقلبیت و واقعیت دوست داشته باشن، بیبی. جونمو سر یه ترفیع همه زندگیش رو فدا کرد اما به چه قیمت؟ آسیب زدن به اعتماد بقیه، دیدن مرگ عزیزانش، خراب شدن زندگی عاطفیش. توی این سریال دقیقاً مثل دنیا و روابط واقعی اصلا نمیشد حدس زد که کی واقعا کنار آدمه اینکه چقدر افراد کنارمون میتونن برای چیزهای در ظاهر بزرگ همه چیزشون رو فدا کنن، برای کیچول ناراحتم که از هر طرفی یه چاقو و خیانت علیه خودش میدید. خیلی خوب نشون دادن که برای هرکسی فقط خودش مهمه مهم نیست که ممکنه کارش چه عواقبی داشته باشه همینکه خودشون سود ببرن کافیه! آخرش ازین که جونمو برای نجات جون کیچول تلاش کرد واقعا خیلی برام باارزش بود چون احتمالا جونمو هم اخراش فهمید که کیچول واقعا دلش یه زندگی آروم میخواست اما شرایط زندگیش بهش اجازه نداده بود، میتونم بفهمم که چقدر برای کیچول فهمیدن هدف واقعی جونمو سخت بوده و برای همین درکش میکنم که چرا نتونست همه چی رو فراموش کنه و فرار کنه، هیچوقت سر شلیک جونمو به کیچول فکر بدی نداشتم چون اون لحظه تنها کاری که به صلاح کیچول بود همون بود بنظرم و همینکه نزاشت لحظه آخر زندگیش خودکشی نکنه خیلیه. واقعا عاشق تک تک جزییات این سریالم و قلبم براش میره و هنوزم که هنوزه دارم با ost هاش خودمو هرشب خفه میکنم.
انقدر سر نارنگی اشک ریختم که نگم با هر کرکتر و دیالوگش چقدر به فکر فرو میرفتم، میتونستم خیلی راحت دختر ئهسون رو درک بکنم و براش اشک بریزم، بیشترین اشک رو برای گوانشیک ریختم اینکه یه مرد چقدر میتونه برای فرزنداش و زنش مرد باشه و درکنار اون یه انسان فوقالعاده! تمام زندگیش برای خانوادش تلاش کرد و با تلاش مرد! ئهسون همسر خیلی خوبی بود اما مادر خیلی خوبی نبود شاید توی دلش نه ولی در ظاهر خیلی بین بچه هاش فرق میذاشت و همین باعث فاصله بین بچه هاش و خودش شد، هر کدوم اونا برای بچههاشون و زندگی ای خوب خودشون رو فدا کردن ولی این فداکاری رو نتونستن خیلی خوب با رفتارشون به بچه هاشون نشون بدن، هرچقدر هم شخصیت ها بینظیر باشن بازم یه عیبی داشتن دقیقاً عین انسان ها در زندگی واقعی! این سریال واقعیت خیلی از خانواده هارو نشون میداد بدون هیچ کاستی، به وضوح نشون میداد که ممکنه خیلی وقتا انقدر خودخواه و دلشکسته باشیم که زحمات و فداکاری های والدینمون رو به باد بدیم، همش برمیگرده به رفتار همدیگه، اینکه چقدر میتونه رفتار هامون و حرفامون باعث حس و حال متفاوت و پایداری خانواده باشه، خوشحالم که درباره موضوعی مثل خانواده و زندگی همچین شاهکاری ساخته شده واقعا. خیلی با حرفت موافقم که این سریال زندگی واقعی نیست خود زندگیه، تا عمر دارم یکی از با ارزش ترین فیلم های زندگیم میمونه.
اونایی که احساس کردم میتونم بهتر بیانشون بکنم رو گفتم برات
فقط ناشناس باگ داشت نتونستم اونجا بفرستم ببخشید اینجا میگم ):
بازیها فوقالعاده واقعی و باورپذیر و در یک کلام بینقص! فیلمنامهی فکرشدهی سراسر تعلیق و تحیر! پلاتتوییست خیرهکننده!!
🥁 از همه مهمتر دارایِ ویژگی موردعلاقهم: اینکه مطلقا هیچ تلاش و صبری لازم نیست برای ارتباط گرفتن با سریال یا روی غلتک افتادنش بکنی؛ چون از همون ۵ دقیقهی اولِ اپیزود شماره ۱ قراره اسیرت کنه. برای دیدنِ قسمتهای بعدی مدام کلافه و تشنهای و نمیتونی زمین بذاریش تا زمانیکه تموم شه...
مغزِ فیلمنامهنویس رو باید بوسید و درود به این قدرتِ اجرا و این کستینگِ درخشان! از دستش ندن بههیچوجه🤌🏼😭
و اگر سریالهای اینوایبیِ دیگهای دلشون میخواست behind her eyes و disclaimer محشره✨